ردپای اسکندر مقدونی در فرهنگ مردم بهار


به گزارش ایوا در بیشتر زمان ها وقتی مهاجمی به کشوری حمله می کند و آسیب جانی و مالی وارد می کند مردمان کشور و یا سرزمین مغلوب با کینه و نفرت از مهاجمان یاد می کنند اما در ایران و به تبع آن در بین بهاری ها عکس از قضیه دیده می شود. نام هایی مانند اسکندر و یا چنگیز و نظایر آنها نه تنها به عنوان نام افراد انتخاب می شوند بلکه در بسیاری از نمادهای فرهنگی نیز نفوذ کرده و بعد از صدها و بلکه هزاران سال بخشی از فرهنگ مردم منطقه می شوند. البته نه با بدنامی و نفرت بلکه به ظاهر خوب و پسندیده هم می شوند. خوب می دانیم که اسکندر مقدونی در حدود سال ۳۳۱ قبل از میلاد توانست بسیاری از مناطق ایران و بابل را فتح نماید و علاوه تاسیس سلسله سلوکیه، بر تمام ایران آن زمان مسلط گردد. اما ایرانیان نیز بر مهاجمان تاثیر گذاشته و در طی یک مبادله فرهنگی و تمدنی از مهاجمان افرادی با فرهنگی خود پدید آوردند. در این تاثیر گذاری رفتار و کردار فرماندهان و بزرگان قوم مهاجم در بسیاری از مظاهر زندگی مادی و معنوی ایرانیان تاثیر گذاشت. یکی از این مظاهر زبانزدها، داستان ها، اصطلاحات و مثل های رایج در بین مردم بود.

مثل های جاری در بین ساکنان شهر بهار نیز از این امر مستثنی نبوده و به عنوان بخشی از اعتقادات، گرایش ها و شیوه های زندگی قومی و تعلیم و تربیت از اعصار کهن آنها به شمار می رود. این مثل ها به روشنی عصاره خرد جمعی و نشانگر ارزش‌ها، اعتقادات و تجارب، تجلی گاه اندیشه، حکمت و هنر مردم و آینه تمام نمای تفکر و خلاقیت و بازتابی از شرایط اجتماعی و هنری و حتی زیست محیطی مردمان بهار را به نمایش می گذارند. زبانزدها و ضرب المثل های رایج در شهربهار دارای تاریخی کهن بوده و به مرور توسط مردم صیقل خورده و بنابر اوضاع و احوال اجتماعی با تغییر جزئی در گفتار خود، تغییراتی هم در آنها داده اند. بنابر موارد فوق مثل های بهار حاصل اندیشه و افکار نیاکان ما بوده و پشتوانه فرهنگی مردمان بهار به شمار می رود که سینه به سینه و دهان به دهان به ما رسیده و ثبت آنها می تواند آیندگان ما را با ریشه های فرهنگی و گذشته خود آشنا می سازد.

برای نمونه بهاری ها وقتی بخواهند به طرف مقابل بگویند این موضوع را نزد کسی بازگو نکن و همواره آن را پنهان نگهدار در اصطلاح می گویند. «اسکَنَری بُونُوزِه وار بُونُوزِه» eskannary bunüze vâr bunüze به معنی: اسکندر شاخ دارد شاخ

بهاری ها درباره پیدایی این ضرب المثل افسانه زیبایی را نقل می کنند. در این افسانه آمده: در زمانهای بسیار دور پادشاهی بوده به نام اسکندر که او در بالا سر خود دارای دو عدد شاخ بود و برای اینکه آنها دیده نشوند آنها را در زیر تاج خود پنهان می کرد. مردم از شاخ دار بودن اسکندر بی¬خبر بودند و اسکندر همیشه می¬ترسید که راز او بین مردم افشا شده و او بی¬آبرو گردد. از این موضوع فقط سلمانی مخصوص اسکندر باخبر بود و برای اینکه راز اسکندر فاش نشود، اسکندر سلمانی را تهدید کرده بود، اگر از شاخدار بودن او کسی مطلع گردد، مقصر سلمانی بوده و او را چه در آسمان و چه در زمین پنهان شود خواهد یافت و خواهد کشت. سلمانی از ترس اینکه راز اسکندر را به به کسی بگوید زبانش لال شده بود. از سوی دیگر از اینکه نمی توانست راز خود را با کسی در میان بگذارد یک اندوه بزرگی بر روی دل او همواره سنگینی می نمود. روزی از روزها سلمانی از اینکه نمی بایستی با کسی حرفی بزند خسته شده و از کاخ اسکندر گریخته و سر به بیابان ها و صحرا می گذارد تا دست هیچ کس به او نرسد. فرد سلمانی مدت های بسیار زیادی در بیابان گیاهان صحرایی خود را سیر نموده و از آب چشمه ها می نوشید. شبی در میان بوته زاری خوابیده بود که در خواب فردی را می بیند که به خواب او آمده و به او می گوید در فلان منطقه چاهی هست که اگر آن را پیدا بکنی و در درون آن چاه راز دل و هرچه را که می خواهی را در درون چاه بگو تا زبانت باز شده و این دل گیری از تو رفع می شود وگرنه با این وضعیت نمی توانی صحبت کنی و در نهایت دق کرده و خواهی مرد. مرد سلمانی بعد از مدتها گشتن موفق می شود تا چاهی را در خواب دیده بود پیدا کند. بعد از یافتن چاه مرد سلمانی سرش را در درون چاه برده و فریاد می زند: «اسکندر شاخ دارد شاخ». داخل چاه اژدهایی زندگی می کرده که آن هم دارای دو شاخ بود. اژدها با شنیدن این راز ناخودآگاه از روی شاخش یک عدد نی رشد نموده و ارتفاع آن به مرور تا بالای چاه نیز می آید. از این موضوع مدت های زیادی می گذرد تا اینکه یک روز چوپانی به همراه گله اش از آن محدوده در حال عبود ید که علف ها و نی های بیرون آمده از درون چاه نظر او را به خود جلب می کند. به سمت چاه می آید و نی بلندی را که بیش از همه جلب توجه می نموده است برای ساخت نی می برد. بعد از اینکه نی را آماده و سوراخ های مورد نظر را بر روی آن ایجاد می کند، آماده دمیدن و تولید صدا می شود.

چوپان هر وقت با آن نی، نی می نواخت. نی ناخودآگاه تکرار می کرد: «اسکندر شاخ دارد شاخ». بعد از مدتی که گذشت نی زدن آن چوبان و صدایی که از آن نی بیرون می آمد در شهر پیچید و در نهایت بسیاری از مردم آن را مانند قطعه ای آهنگین در کوی و برزن می خواندند. روزی از روزها اسکندر سوار بر اسب از روستایی می گذشت که متوجه شد بچه های خردسال و کودکان با هم بازی می کنند و توامان می خوانند: «اسکندر شاخ دارد شاخ». اسکندر از این موضوع بسیار ناراحت شد و دستور داد تا سلمانی را به نزد او بیاورند. هرچه ماموران گشتند اثری از سلمانی پیدا نکردند.
در مورد داستان اسکندر خانم وستا سرخوش در کتاب اسطوره های ایرانی مطلبی را نقل می کند که شباهت بسیار تنگاتنگی با افسانه ای که شهر بهار رایج است، دیده می شود. خانم سرخوش می نویسد: «این قصه آن است که اسکندر گوش های بسیار درازی داشته و آن را زیر تاج خود پنهان می کرده است. فقط غلامی که سر او را اصلاح می کرده است، این راز را می دانست. اما هنگامی که این غلام درگذشت باید کس دیگری جای او را می گرفت. سلمانی جدید مشغول به کار می شود و شاه بلافاصله به او هشدار می دهد که درازی گوش او را باید همچون یک راز حفظ کند. اسکندر او را تهدید می کند که اگر سرپیچی از این دستور کند او را به سختی گوشمالی خواهد داد و او را خواهد کشت. غلام بیچاره از ترس عملاً قدرت تکلم خود را از دست می دهد. سنگینی بار چنین راز بزرگی سر انجام او را بیمار می کند، و یک روز کاخ را ترک می کند. و از روی استیصال سر به بیابان می گذارد. در آنجا چاه عمیقی می بیند، سر خود را درون چاه فرو می برد و به صدای بلند فریاد می زند: اسکندر پادشاه گوش های بلندی دارد. پس از این ماجرا بارش سبک می شود و به کاخ باز می گردد. به محض اینکه غلام آن محل را ترک می کند، یک نی که حاوی این راز است از درون چاه سبز می شود. چوپانی که از آن محل می گذرد نی را می برد و از آن فلوتی درست می کند. یک روز هنگامی که اسکندر در میان این دشت ها اسب می تازد می شنود که از فلوت چوپان صدایی درباره درازی گوش او بیرون می آید. وی چوپان را به باز خواست می کشد و او روایت می کند که چگونه نی را یافته و آن را به فلوت تبدیل کرده است. اسکندر می یابد که غلامش به طریقی راز او را فاش کرده است. و مرد بیچاره را مورد موأخذه قرار می دهد. غلام با علم به اینکه باید حقیقت را بگوید حتی اگر به قیمت جانش تمام شود، توضیح می دهد که دیگر قادر نبوده است این بار را به تنهایی به دوش بکشد و لذا ظرف مطمئنی را برای افشای این راز انتخاب کرده است. اسکندر با درک این نکته که هیچ کس را نباید وادار به حفظ رازی کرد و سرانجام همه رازها افشا خواهند شد، غلام را می بخشد.» (سرخوش کرتیس، وستا. اسطوره های ایرانی: ۱۳۷۳، ۷۴) اما خانم سرخوش در همان کتاب علت این واقعه و افسانه را چنین بازگو می کند.«نظامی در مورد انتساب لقب دو شاخ(ذوالقرنین فارسی) به اسکندر نظرات گوناگونی را مطرح می کند. نظر اول آن است که او شرق و غرب را در نوردید و هم در شرق و هم در غرب غروب آفتاب را دیده است. نظر دیگر این است که وی سر خود را به صورت دو طره(قرن که در عربی طره مو نیز معنی می دهد) می بافت و به پشت سر می انداخت. روایتی دیگر به نقل از یک منبع مشهور بر آن است که در یک پرتره یونانی، اسکندر در میان دو فرشته دو شاخ تصویر شده است، و به نظر می رسد که یکی از شاخ های(قرن) هریک از این فرشتگان از دو طرف سر خود فرمانروا بیرون آمده است و این مطلب خود گویای آن است که اسکندر موجودی فرهمند و برگزیده خداوند بوده، و حضور فرشتگان برای حفاظت از اوست. در اینجا شباهت جالب توجهی با باورهای مذهبی بین النهرین باستان وجود دارد که به موجب آن بر سر نهادن کلاهی شاخدار نشانه نوعی ارتباط ربوبی بود. اما به نظر می رسد که عنوان اسکندر از نوعی ارتباط با خدای مصری زئوس- آمون سرچشمه گرفته باشد. که غالباً با یک قوچ پیوند دارد اسکندر پس از فتح مصر، فرزند زئوس – آمون اعلام شده است و در بعضی سکه های هلنی با شاخ قوچی بر سر تصویر شده است.»( سرخوش کرتیس، وستا. اسطوره های ایرانی: ۱۳۷۳، ۷۴ و ۷۳)

گاهی هم به کنایه برای افرادی که در تصور و فکر و اندیشه خود کاری را که انجام داده اند، بزرگ و دست نیافتی جلوه داده و در پیش همه به آن فخر ورزیده و به رخ بقیه می کشند. درحالیکه کاری را که انجام داده اند چندان هم مهم و بزرگ نیست می گویند: بِیَه اِسکَنَرِ ذولقَرینَه دُوق میشَئی؟ beya eskanare zolqarina doqmišay? به معنی: مگر اسکندر ذوالقرینه را زائیده ای؟ در واقع کنایه به کسی دارد که کار کوچک و بی اهمیت خود را بزرگ وانمود می کنند.

سلیم سلیمی موید
رییس مرکز معرفی فرهنگی
پژوهشگاه میراث فرهنگی و گردشگری

انتهای پیام/